دیروز در سوئد، رژهی هواپیماهای جنگی در آسمان برگزار شد؛ نمایشی که برای بسیاری، نماد قدرت و امنیت بود. کودکان با هیجان به آسمان چشم دوخته بودند، لبخند میزدند و برای هواپیماها دست تکان میدادند؛ خانوادهها نیز از تماشای این صحنه لذت میبردند.
اما در گوشهای دیگر از جهان، همین صدا بوی مرگ میدهد: کودکی که از ترس به مادرش پناه برده، خانهای که زیر لرزش انفجارها میلرزد و چشمهایی که دیگر حتی توان گریستن ندارند.
چه چیزی معنای یک صدا را چنین دگرگون میکند؟ چگونه ممکن است برای کودکی نشانهی امنیت و نمایش قدرت باشد و برای کودکی دیگر، پژواک مرگ؟
دیروز، میان آن همه شور و هیجان در سوئد، ذهنم مدام به کودکانی میرفت که شاید همین هواپیماها و همین قدرت، بخشی از کودکیشان را برای همیشه از آنها گرفته باشد.
تلختر از همه اینکه در این سوی جهان، جنگ میتواند نام دیگری برای صنعت، تجارت، امنیت و رفاه باشد؛ اما در سوی دیگر، چیزی جز خون، آوار و ویرانی به جا نمیگذارد.
یک صدا و دو معنا!!!!
و فاصلهی میان این دو، شاید به اندازهی تمام بیعدالتی جهان باشد!