سربازی در آن سوی مرز، پشت سیمهای خاردار، در سکوتی سنگین پاسداری میداد. ناگهان نگاهش به کودکی خردسال افتاد. کودکی که اگرچه در آن سوی مرز ایستاده بود، اما در حقیقت در ژرفای قلب و وجدان او حضور داشت.
قانون و دستور مافوق، تکلیف را روشن کرده بودند. کودک باید با اخطار و تهدید از مرز دور میشد و اگر سر باز میزد، گلوله پاسخ او بود. اما گاه زندگی، انسان را در برابر انتخابی قرار میدهد که هیچ آییننامهای توان پاسخگویی به آن را ندارد. سرباز، میان فرمان و وجدان، میان مرگ و زندگی، میان کودکی بی سرپناه و گلوله ، انسانیت را برگزید. سیمهای خاردار را کنار زد و کودکی را که در آستانه مرگ بود، به زندگی بازگرداند.
در منطق حاکمان قدرتمدار و نظام و سیستمی که مرزهای خود را با اسلحه، سیم خاردار، زندان، شکنجه و اعدام پاسداری میکنند، چنین رفتاری خیانت به کشور، قانون و وظیفه به شمار میآید. اما در منطق انسانیت، این عمل تجلی والاترین مرتبه شجاعت، آزادگی و فداکاری است.
صاحبان قدرت بیش از هر چیز از انسانهایی هراس دارند که وجدان بیدار و کرامت انسانی را برتر از فرمان، دولت و منطق قدرت میشمارند. زیرا وجدان آگاه، فرمانبردار زور نیست و انسانیت را در هیچ مرزی زندانی نمیکند.
قانون، دولت، مرز و هر مرام و عقیدیی، تا آنجا ارزشمندند که در خدمت انسان باشند، نه آنکه انسان را قربانی خود سازند. هیچ قانون و هیچ قدرتی، اگر کرامت انسان را نادیده بگیرد، نمیتواند برتر از انسانیت باشد و باید در برابر آن ایستاد .
در نهایت، آنچه در حافظه تاریخ ماندگار میماند، نه اطاعت بیچونوچرای از فرمان، بلکه لحظهای است که انسانی، در دشوارترین انتخاب، انسان می ماند.
2026/7/6